من مادر شدم
سلام به دوستای عزیزم.قبل از هر چیز سال نو رو به همه تبریک میگم.ایشالا که سال خوبی برای همه باشه.همراه با لحظه های خوب و شاد.
آرش کوچولوی من روز بیست و هشتم اسفند ساعت دوازده و سی و پنج دقیقه موقع اذان ظهر در بیمارستان معتضدی به دنیا اومد.
با وزن سه کیلو و صد و پنجاه گرم.قد پنجاه سانت و دور سر سی و نه.
همونطور که میخواستم طبیعی زایمان کردم.
کسی به خودش زحمت نداده یه عکس خوب از پسر کوچولوم بگیره.همسری که فقط یه لحظه دیدش.اجازه ندادن بیاد تو بخش.تا شب همسریو ندیدم.تازه اونم رفتم پایین دیدمش.
این عکسم خودم گرفتم.شیر خورده بود همش رو صورتش مونده.

همونطور که میخواستم طبیعی زایمان کردم.ولی زایمانم سخت بود.
گفته بودم که ماما بعد ازمعاینه گفت به زودی زایمان میکنی.
شبش دردام زیاد شد.مامانم و همسری گفتن باید بریم بیمارستان.منم همش گریه میکردم.میگفتم الان نمیاد.الان وقتش نیست.
ساعت یازده رفتیم بیمارستان.نوار قلب ازش گرفتم گفت خوبه.معاینه کرد گفت یک سانته.برگشتیم خونه.
بعد از اون دردام وحشتناک شد.همش گریه میکردم.تا صبح نالیدم.مامان و همسری طفلکیا تا صبح با من نخوابیدن.دوباره بردنم بیمارستان.
از درد گریه میکردم.چهار سانت شده بود بستریم کردن.ساعت شیش بود.اتاق خصوصی خواستم گفتن شیش هفت سانت شدی بعد.
گاز بی دردی خواستم بهم دادن.تونستم کمی بخوابم.فکر میکنم ساعت هشت و نیم بود گفتن هفت سانتی.اتاق بهم دادن.مامانم اومد پیشم.
از این به بعدش وحشتناک بود.همش راه میرفتم و می نالیدم.مامانم پشتمو ماساژ میداد.فاصله دردام خیلی کم شده بود.دیگه طاقت نداشتم.
هرچیم ازشون چیزی میخواستی میگفتن مگه کلاس نرفتی.در اتاقو میبستن.بیچاره مامانم خیلی باهام زجر کشید.
عمه کوچیکمم اومد تو اتاقم.دوباره گاز بی دردی خواستم.خیلی دیر آوردن.دردام زیاد بود دیگه گاز اثر نداشت.دیگه طاقت نداشتم.زدم اونور.همش هوار میزدم.
حسابی کولی بازی دراوردم.
مامانم دو بار رفت دنبال همون مامایی که تو کلاس بود.(خانم وروایی).
اون همش میگفت ساعت دوازده زایمان میکنی.شد ساعت یازده و نیم هوار میزدم غلط کردم
سزارینم کنین.
خانم وروایی میگفت هر وقت میگین نمیتونم سزارین کنین یعنی دارین زایمان میکنین.
البته همه اینا از رو درد بود.خانم وروایی رفت دنبال ماما.میگفت زور بزن تا سر بچه پیدا شه تا ببریمت اتاق زایمان.پیشم وایساد دیگه نرفت.زور زدن وحشتناک بود.دیگه طاقت نداشتم.بیحال شدم.دیگه هیچی نمیگفتم.برام اکسیژن گذاشتن.کمی بعد گفت پاشو بریم اتق زایمان.گفتم نمیتونم.مامانم اینق رو سرم گریه کرده.
با هر زحمتی بود رفتم.هرچی زور میزدم فایده نداشت.گلوم میسوخت.تند تند و به زور نفس میکشیدم.برام اکسیژن گذاشتن.دیدن اینطوری نمیشه یکی از خدمه رو صدا کردن شکممو فشار بده.وای خیلی وحشتناک بود.همش جیغ میزدم.گفتم الان شکمم میترکه.گفتن این خوب نیست اون یکیو صدا کنین.
اون مهربونتر بود.یکی اونجابود میگفت زور بزن الان بچه ت خفه میشه.اذان شروع شد.گفت زود باش الان وققت خوبی دنیا بیاد.آخر اذان بود که به دنیا اومد.
همه چی تموم شد درد نداشتم.بیحال شدم.به بچه که داشتن تمیزش میکردن نگاه میکردم.برام آبمیوه آوردن.
اینکه میگن زایمان طبیعی آب رو آتیشه واقعا همینطوره.گفتم به مامانم خبر بدین خیالش راحت شه.ولی نگفته بودن.
بچه رو بردن بخش نوزادان.بخیه کردنم نیم ساعت طول کشید.تا اومدن بردنم تو بخش شد ساعت یک و نیم.آسانسورم خراب بود خودم از پله ها بالا رفتم.
گفتن نیم ساعت دیگه بیاین بچه رو تحویل بگیرین.تازه اون موقع مادرشوهرم رسید.برام گل آورده بود.
فکر میکنم ساعت دو و ربع بود که مادرشوهر و عمه م رفتن بچه رو آوردن.تو پتو پیچیده بودنش.لباس تنش نکرده بودن.بیمارستان دولتی اصلا خوب نیست.
از اول میخواستم برم بیمارستان خصوصی.به خاطر اینکه اتاق خصوصی بهم بدن رفتم این بیمارستان.
همسری تو اتاق انتظار اینقد استرس کشیده بود که همش میگفت اشتباه کردم گذاشتم طبیعی زایمان کنی.باید سزارین میکردی.
آخه خیلی دیر بهشون خبر دادن که زایمان کردم.
شب بیمارستان موندم.روز بعد قبل از ظهر مرخص شدم.



من مادر شدم 

